

آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وآنکه گیسوی ترا رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من مسکین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کف غصه ی دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
...
من میخوام بگم
کارم به جایی رسید که دلم
واسه دوست داشتنام تنگ شد
تا گذشت و گذشت و . . . دیگه کاری نیست .
و آغاز در پیش است . . .
و شروع دوباره نه . . .
و شروع جدید . . . ! ! !
دوستان عزیزم
بهارتان دلنشین
...
وای چه روزای خوبی بود . . . زندگی . . .
دلم واسه همه چیز و همه کس تنگ شده ، خودم ،دلم ، وبلاگم ، نوشته هام
دوس دارم دوباره بنویسم .
...
همراه بیم و گناه، زیبایی ها،قلب مرا می ترسانند. حتی یک زیبایی نیست که به دلم ننشیند و بگذارد یکبار هم من پیروز شوم. حسرت بهشت را می کشم بنگر عشق گمراه کننده ، جهانی را تسخیر کرده است و همچنان بنده آن هستیم. چرا که بی آن جهان جز گوری و ما جزبردگان چیزی نخواهیم بود. میکل آنژ
می رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست .
میخواندیم : "بی تو دری بودیم به برون ، و نگاهی به کران ، و
صدایی به کویر."
می رفتیم، خاک از ما میترسید، و زمان بر سر ما می بارید.
خندیدیم : ورطه پرید از خواب ،و نهان ها آوایی افشاندند.
ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه .
بنشستیم ، تو چشمت پر دور ،من دستم پر تنهایی ، و زمین ها
پر خواب.
خوابیدیم .می گویند: دستی در خوابی گل می چید.
"سپهری"
...
زنده به گورم کنید تفکرات ِ بی رویای جهانیان ِ خردمند
تا بی پرده
بخوانم خوابهای رنگین رویایم را !
...دوباره حرف زدم .
امشب ورق زدم
کهنگی دیروزم را ،
غوطه ور؛ بازهم تو و وهم ِ من
.......................................................
من خواب دیدم . . .
. . . نه . . .
خواب مرا دید و تورا در من.
...
قطره ای در حصار خود، دور از خیال تو، می چکد با نم نمی گریه
و زمین می بلعد و زمان می خندد به قطره آب بی گناه،
قاتلان قطره آب می هراسند با شتاب
می دوند تا برسند به هوای دل آب
تا مبادا قطره آب بچکد از شیر آب
قطره دور از قاتلان می خروشد پر تپش
و صدایی در زمین در هیاهوی زمان قطره را چون موج در بر می گرفت.
...
هزار سال است با هر دم و بازدمم با تمام نوکیسه بودنم
اعتماد را می خرم برای رهایی ،
برای اصرار تجربه کردن ِ یک بار آزادی!
.
.
.
من چشم بستم به تمام بودنهای بی تو
اما تو . . .
اعتماد کن تا پیوند دهم آزادی ام را به نامت.
...
کدام راوی و از کدام سو فریاد می زند
و قصه مرا تمام میکند . . .
تو میدانی ؟؟؟ . . .
...
نفس بی ادعای خاموش
ودستهای کاغذی پاره پاره من
باز در بهشتی بی حضور تو
خاکهای بی بدیل را جستجو می کنند
.
.
.
... ... آیا باز تولدی در پیش است
.
.
.
.....تولد و بی بهار....
...
من خشم کردم
بر هرزگی تمام لحظه های بی حاصل
ومن خشم خوردم
با طعم بی خیالی دقایق،
تا ربودنم فاصله ای نبود که
بی تقصیر
دنیا و حوصله ام را ربودند
و من تنها تو را خشم گرفتم . . . خشم . . .
...
من گم شده ام
بی خود، . . . . . . . بی . . . .خود
مثل همیشه سرد ِ سرد
ذهنم دوباره یخ زده ، می لرزد
دوباره از سر می گیرد
سرما و رنج
من سردم است
خدایا
من دوباره چشم خوردم
تلخ تر از همیشه . . .
...
می خواهم دوباره هذیان بگویم
تا دیوانگی ام فاصله ای نمانده.....
سر به فلک کشیده ام ، به کجا ، تابه کی ، به چند ،
می فروشی ام ...
.......................................
در این جهان بی صدا
برای خامی ام چرا....
................................
.......... ............................
...حالا که ذهنم بی هیچ روزنی می ماند
حالا که ذهنم تهی است،
تو روزن ِ تمام فلسفه های روشن .
بی کدری ِ دل ، بخوان وجود مرا،
تا ایمان بیاورم
که وجودت رد پای مرا آفرید...
...دیشب دلم بهانه غزلی گرفته بود
من بودم، تو بودی، غزل نبود
امشب دلم بهانه تو گرفته است
من هستم، غزل هست، تو نیستی
غزلم تو را بهانه بود و من
تو را گفتم و گفتم بی تو
باز یادت بهانه هست ومن
نامت را میخوانم و میخوانم بی تو
حالا تونیستی غزل نیست ومن
حرفهایم تمام شد خط به خط با یادت بی تو